داستان کوتاه

مادری که خودش را سزارین کرد

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه می دادند.

داستان خواندنی عشق در بیمارستان

 عشق در بیمارستان

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

 

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم.

 

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

 

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی نمود: «گاو و گوسفند ‌ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…»

 

چند روز بعد پزشک ‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می نمود گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع نمود و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

 

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

 

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

 

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا نمود. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلاً کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می نمود ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

 

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می نمود.

تبیان

اخبارمرتبط :

بدون عشق زناشویی کنید!

با پنج زبان عشق آشنا شوید

اینگونه با عشق وابسته می‌ شوید!!

آیا عشق در نگاه اول واقعی ست؟

عشق ورزیدن به کودک

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۷ June 2016 | 12:45 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

زن جوان همان حرف را تکرار می‌‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش بیان کرد…

داستان زیبای قضاوت

قضاوت

زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌‌های  شسته است و بیان کرد: لباس‌‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.
شاید باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌‌کرد،

زن جوان همان حرف را تکرار می‌‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش بیان کرد: “یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌‌کنیم، آن‌چه می‌‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌‌های مثبت او باشیم.

داستانک

اخبارمرتبط :

داستان رضا کوچولو : بازگشت خوبی به انسان

زن باهوش در آرزوی زیبایی و ثروت!!

داستان کوتاه: همسر آیندتون چطوریه؟

در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌‌دانست!

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۳ June 2016 | 12:30 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

در ادامه داستان زیبای یک مشت شکلات می‌ خوانید.

داستان زیبای یک مشت شکلات

 یک مشت شکلات

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و بیان کرد: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و بیان کرد: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌‌دی، می‌‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌‌ها خجالت می‌‌کشه بیان کرد: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار”

دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ “

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌‌کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه بیان کرد: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

تبیان

اخبارمرتبط :

راهنمای مصرف شکلات تلخ

روزی ۳۰ گرم شکلات تلخ : تضمین سلامتی

شکلات و کاکائوی تلخ چه فوایدی برای بدنمان دارند!

زنان باردار، شکلات تلخ بخورند

کالری موجود در شکلات تلخ

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۹ June 2016 | 11:15 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می‌‌باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می‌‌آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می‌‌شد به…

در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌‌دانست!

لحظه شنیدن صدای معشوقش

زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می‌‌باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می‌‌آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می‌‌شد به تلفن‌‌های گاه و بیگاه و نامه‌‌های واقعی روی کاغذ‌‌های واقعی که بوی خاص آدم نویسنده اش را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری می‌‌طلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌‌دانست. اصلن یک مکالمه ساده از بس دور از دسترس بود بعضی وقتها، می‌‌توانست هفته ات را بسازد.

تکنولوژی همه چیز را آسان کرده و این آسانی با خودش توقع سهولت آورده، ارتباط آسان انگار ما را متوقع کرده به آسانی به دست بیاوریم، عجول باشیم و کم طاقت. تناقض همین جاست: آن‌چه سهل است ارتباط با آدم دیگریست نه روحش ، شناختش و داشتنش. تکنولوژی نمی‌تواند از روح انسان راز زدایی کند. عشق هنوز و احتمالن تا همیشه، یک راز است. راز، طاقت می‌‌خواهد؛ طاقت، صبر؛ صبر، امید؛ امید، رویاپردازی؛ رویاپردازی، فاصله

و تکنولوژی دشمن فاصله است. آدم ‌ها آسان نیستند، ما بد عادت شده ایم. عشق شاید تنها دریچه هنوز باز جهان است که حرمت راز را به ما یاداوری می‌‌کند. در دنیایی آسان، عشق عزیزترین دشوار جهان است، آخرین سنگر شاید

داستانک

اخبارمرتبط :

حکایت آموزنده:ادعای خدایی

داستان جالب:روز قسمت

داستان رضا کوچولو : بازگشت خوبی به انسان

داستان زیبای «خیانت»

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۷ June 2016 | 7:53 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

داستانی زیبا و آموزنده با عنوان همسر من برای شما عزیزان گردآوری شده است که در ادامه خواهید خواند.

داستان کوتاه: همسر آیندتون چطوریه؟

داستان همسر من

عصر پنجشنبه بود و آفتاب کم کم داشت غروب میکرد…
تماشای غروب خورشید  کنار بچه ‌ها لذت دیگه ای داشت….
یدفعه یکی بیان کرد :بچه ‌ها تا حالا به این فکر کردید که همسر آیندتون چطوری باید باشه ؟

مهرداد که از همه آتیشش تند تر بود جواب داد :
خوشگل ,پولدار ,تک فرزند ,البته اگه باباش کارخونه هم داشته باشه قبوله !

نفر بعدی نکویی بود که میشد معیارهاشو حدس زد :
با ایمان ,محجبه ,تحصیل کرده و از یه خانواده با اصل و نصب

بچه ‌ها یکی یکی گفتن و نوبت به آراس رسید, اون هم  بعد از چند لحظه مکث بیان کرد :
فکر کنم کار من از همه شما سخت تر باشه !
همسر من شاید از خانواده ثروتمندی نباشه ,
اما از کمک به هم نوع خودش مضایقه نمیکنه …
همسر من شاید از خانواده مذهبی نباشه ,
اما وقتی کار خیری انجام بده اون کار خیر رو یه رابطه با خدا میدونه…
همسر من شادی کردن رو حق خودش میدونه ,
اما شادیش رو بالبخند بچه یتیم تقسیم میکنه…
همسر من لباس زیبا پوشیدن رو دوست داره ,
اما پوشوندن لباس به تن نیازمند رو بیش‌تر…

همسر من زیباست ,
اما زیباییش با گذر عمر کم نمیشه و مثل آرایش پاک شدنی نیست…

همسر من زیباست ,
لوازم آرایش همسر من تو هیچ مارکی پیدا نمیشه …الا انسانیت…
آگاهی ببار…

داستانک

اخبامرتبط :

وقتی که همسرم از من خواست با زن دیگری برای شام بیرون بروم!

داستان جالب:رازورمز خوشبختی در زندگی مشترک

داستان جالب واحساسی:لحظه ‌های عاشقانه

ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده

داستان جالب:خراش عشق مادر

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۶ June 2016 | 7:48 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌ شوی

داستان جالب:روز قسمت

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می‌ کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ….

 من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

 خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌ شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می‌ دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 هزاران سال است که او می‌ تابد. روی دامن هستی می‌ تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ  کرم شب تاب  روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

داستانک

اخبارمرتبط:

داستان جالب:رازورمز خوشبختی در زندگی مشترک

داستان جالب واحساسی:لحظه ‌های عاشقانه

داستان جالب:قورباغه ‌ها

داستان جالب:موهبت الهی

داستان جالب:آرزو

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲ June 2016 | 10:05 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

از خیابان اول با شگرد عجیبی رد شدم (سر تو عین گاو بنداز برو) از خیابان دوم هم به همون سبک عبور کردم به خیابون سوم که رسیدم مردم در حال عبور و مرور بودند که صدای عجیبی از میون جمع حواسم پرت نمود …

داستان دوست 5دقیقه‌ای من!!

دوست ۵دقیقه‌ای من

از مترو بیرون اومدم طبق معمول همیشه ماشین‌‌های زرد رنگی به نام تاکسی یه طرف در مترو ایستاده بود.
طرف دیگه در خروجی مترو صدای چه چه موتور سواران بود که با هم سرود موتور رو با همنوازی لوله اگزوز پیر ماشین یک جوان تمرین می‌ نمودن آسمان هم مثل سایر نقاط کشور دودآلود بود.

از خیابان اول با شگرد عجیبی رد شدم (سر تو عین گاو بنداز برو) از خیابان دوم هم به همون سبک عبور کردم به خیابون سوم که رسیدم مردم در حال عبور و مرور بودند که صدای عجیبی از میون جمع حواسم پرت نمود نا خودآگاه به پشت سرم نگاه کردم، که یه دفعه یه پسری رو دیدم که روی ویلچر نشسته و با پاش داره ویلچرشو جلو میبره! وسط خیابون بود ماشین بوق می‌‌زد آدم بزرگا اصلاً بهش توجه نمیکردن  کسی پشتشو نگرفته بود اول فکر کردم ویلچرش جای دست نداره اما دقت کردم دیدم داره اما آدم بزرگا دست بردن اونو ندارن.

سریع خودمو بهش رسوندم دستامو به کمر ویلچرش گره زدم ، بهش گفتم چطوری دوست عزیز سرشو بالا اورد نگاهی به من نمود گفت:خوخو خو خوبم دوست عزیز !!!

بهش گفتم کجا میری با این عجله؟
ممم مترو !

میرسونمت داداش .خخخ خودت اونجا م ممی میریی؟
نه من تازه از اونجا اومدم اما اونجا کار دارم

باهم همراه یک سفر ۵ دقیقه ای شدیم از روبروی مخابرات رد شدیم که اون پسر به من گفت : ساختمون محکمی ؟ من متوجه نشدم چی گفت دوباره حرفشو تکرار نمود باز من متوجه نشدم الکی گفتم آره.

آخه حواسم بهش نبود که ببینم چی میگه.دستم به ویلچر بود نگاهم به جلو گوشم به پشت سری که یه آدم بزرگ تو خیابون به بغل دستیش میگفت بنده خدا این حتما داداشش عمه منم…برا همینم حواسم اصلاً به اون نبود فقط داشتم میرسوندمش مترو که یه دفعه باز صحبت نمود و گفت کیفت پاره میشه منم چون باز متوجه نشده بودم الکی گفتم آره!

رفیقم فهمید که من متوجه حرفاش نمیشم گفت گوشتو بیار جلو منم اوردم حرفشو باز تکرار نمود من این دفعه که متوجه شده بودم بهش گفتم فدای سرت اما جواب داد هرگز سالامت موجودی رو نگیر حتی اگر جون نداشته باشه!!!

اه خدای من این چی میگه بهش گفتم سنگین خسته میشی اونم با لبخند زیبایی که داشت به من گفت ما بب به چیزای سسس سنگین عادت داریم !!!

کیفمو دادم دستش که یه دفعه باز با من شروع نمود صحبت کردن گفت: ززز زندگی چطوره ببب برات؟ منم نمیدونستم چی بگم اگه میخواستم بگم سخت در مقابل زندگی اون زندگی من بهشت و به من می‌ گفت ناشکری نکن.من بچه هم چون بلد نیستم مثل آدم صحبت کنم گفتم خوب سلام میرسونه خندید و باز چند دقیقه ای بینمون سکوت افتاده بود که یه دفعه نمیدونم چرا این سئوال رو ازش پرسیدم : خدا رو دوست داری؟

رفیقم حوصله جواب دادن به سئوالمو داشت گفت:نه ام ما هر ووووقت ببب باهاش بدتر صحبت می‌ می‌ میکنم بیش بیش بیش‌تر میآد طرفم.

این جمله‌اش منو خیلی تو فکر برد داشتم به خودم میگفتم این پسر عقب مونده ذهنی نیست عقب مونده جسمی اما من برعکس!!!

تو حین فکر کردن بودم که یه دفعه سئوال خودمو از خودم پرسید: تو چی؟؟

کی من؟ من خدا رو دوست دارم! اما کاشکی بهش میگفتم خدا دوستیه واسۀ من که دیر دیر بهش سر میزنم.
به مترو رسیدیم مترو شلوغ بود مترو اول رفت مترو دوم هم همینطور مترو سوم که شد رفتیم جلو در وقتی داشت مسابقه هل بازی تموم می‌ شد یکی تو اون جمع آدم بزرگا گفت: مترو واسه پا داراست!!

دنبالش گشتم پیداش نکردم سوار متروش کردم باز به من می‌ خندید .میخواستم برم که به من گفت: دست تو جیجیجی جیبم کن، گفتم:چرا؟

 گفت: یییی یه یادگاری ببب برا تو، دست کردم یه بلیط کهنه مترو بود که تا خرده بود گفت: این بببب برا تو تتتت تا حالا استفاده نکردم.

من اول قبول نکردم بعد از اسراری که نمود ورش داشتم، این دوست ۵ دقیقه‌ای به من یادگاری داد در مترو بسته شد من بیرون مترو و دوستم داخل و لبخند بر روی لبهاش.

اونجا بود که به خودم باز گفتم:
زرتشت گفت: گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک
اسلام بیان نمود: مساوات ، برادری، یگانگی
و ما گفتیم: خود مهمیم، دیگری بمیرد!

داستانک

اخبارمرتبط :

داستان جالب:تصویر آرامش

اینگونه باشیم تا از زندگی هرروز لذت ببریم…!

نامه دختر زیبای ۲۴ ساله و پاسخ رئیس ثروتمند!

داستان رضا کوچولو : بازگشت خوبی به انسان

داستان جالب:تصمیم درست در موقعیت ‌ها

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۳۱ May 2016 | 6:44 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد

داستان جالب:بز شما چیست؟

بز شما

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌ کند.آن ‌ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ‌ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می‌ گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می‌ کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:”اگر واقعا می‌ خواهی به آن ‌ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!”.

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد….

سال ‌های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ‌ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس ‌های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین پیشواز و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ‌ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ‌ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ‌ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

 سال ‌های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می‌ کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می‌ کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود

داستانک

اخبار مرتبط:

داستان جالب:شرف

داستان جالب :اضطراب

داستان جالب:آرامش

داستان جالب:رمز بسم الله…حتمابخوانید

داستان جالب:خراش عشق مادر

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۶ May 2016 | 11:33 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و بیان کرد: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن.”

داستان جالب:عروسک چهارم و شاهزاده

عروسک و شاهزاده

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و بیان کرد: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن.”

شاهزاده با تمسخر بیان کرد: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله بیان کرد : ” جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلاً به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آن‌چه شنیده لب فرو بسته ” شاهزاده فریاد شادی سر داده و بیان کرد: ” پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. “

عارف پاسخ داد : ” نه ” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و بیان کرد: ” این دوستی است که باید بدنبالش بگردی ” شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، بیان کرد : ” استاد اینکه نشد ! “

عارف پیر پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ” برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و بیان کرد: ” شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

داستانک

مطالب مرتبط:

داستان جالب:تصمیم درست در موقعیت ‌ها

داستان جالب :لبخند زیبای دخترک

داستان جالب:شوهر

داستان جالب:شراب فروش!

داستان جالب:قهوه مبادا

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۶ May 2016 | 11:35 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌‌شنیدم. می‌‌دوید صِدام می‌‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین…

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

داستان قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌‌ها را می‌‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌‌انداختم بهشان. می‌‌پریدند، دورتر می‌‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌‌شنیدم. می‌‌دوید صِدام می‌‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.

توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

داستانک

اخبارمرتبط :

داستان زیبای «خیانت»

ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده

داستان زیبای مردی که فکر میکرد همسایه اش دزد است!

دختر زیبای کشاورز و پیرمرد مکاری که او را میخواست!

مردی که کارهای زنش را تلافی کرد!!!

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۳ May 2016 | 11:06 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

هر کسی می‌ خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی “سام” و “مولی” را به یاد می‌ آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت….

داستان زیبای «خیانت»

خیانت

در دانشگاه به صورت اتفاقی با هم آشنا شدند، سلیقه ‌های مشترکی داشتند، هر دو زیبا، باهوش، عاشق صداقت و پاکی بودند و خیلی زود زندگی شان را در کلیسا با قسم خوردن به این که تا آخرین لحظه عمرشان در کنار یکدیگر می‌ مانند با شادی دوستان و خانواده هایشان آغاز کردند.

همه چیز آن‌ها رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودند یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشند تا وقتی پیر شدند، خاطرات را برای نوه هایشان بخوانند و با یادآوری خاطرات خوش هیچ وقت لحظه ‌های زیبای با هم بودن را از یاد نبرند؛ برای همین، پیش از خوابیدن همه چیز را در آن می‌ نوشتند.

همه چیز خوب پیش می‌ رفت تا این که سام یک روز دیرتر به خونه آمد و گرفته بود. دل و دماغ نداشت. مولی این حالت را به حساب گرفتاری کاری گذاشت، اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد. هر وقت که دیر می‌ کرد، مولی ده ‌ها بار تلفن می‌ زد، اما سام در دسترس نبود و وقتی به خانه برمی گشت، پاسخی برای پرسش ‌های مولی مانند: کجا بود و چرا دیر کرد، نداشت.

برای مولی عجیب بود. باورش نمی شد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشد. بدتر از همه این که از دفترچه خاطراتشان هم دیگر خـبـری نبود. تا اینکه تصمیم گرفت سام را تعقیب کند.

اولین جرقه ‌های ظن او با پیدا شدن چند موی بلوند روی کت سام شکل گرفت. سپس که لباس هایش را بیش‌تر جستجو کرد، عطر غریبه (عطر زنانه) شک او را بیش‌تر کرد.

نه، نه، این غیرممکن بود؛ اما با دیدن چند پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چیز مشخص شد.
سام عزیزش به او و عشقشان خیانت کرده بود. حالا علت تمام سردی ‌ها، بی اعتنایی ‌ها و دوری ‌های سام را فهمیده بود.

دنیا روی سرش خراب شد. در یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای آن را کینه و نفرت پر کرد. مرد آرزوهایش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.

آن شب سام در مقابل تمام گریه ‌ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود. صبح مولی چمدانش را بست و با دلی پر از نفرت سام را ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خود برگشت.

روزهای اول منتظر یک معجزه بود، شاید این ‌ها همه اش خواب بود؛ اما نبود. همه چیز تمام شده بود. آن وقت با خودش کنار آمد و سعی کرد سام را با تمام خاطراتش فراموش کند؛ هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن را از خدا آرزو می‌ کرد، ولی خیلی زود به زندگی عادی برگشت.

سه سال گذشت و یک روز به طور اتفاقی در فرودگاه، یکی از هم دانشگاهی هایش را دید. خواست از کنارش بی اعتنا بگذرد، اما نشد. دوستش خیلی منتظر شد؛ گویی می‌ خواست مطلب مهمی را به مولی بگوید، ولی نمی توانست.
سرانجام بیان کرد: سام درست شش ماه پس از این که از هم جدا شدند، درگذشت. باورش نشد. متعجب شده بود؛ چه عکس العملی باید از خود نشان می‌ داد.

تمام خاطرات خوشش یک لحظه جلوی چشمانش آمد، اما سریع خودش را کنترل کرد و زیر لب بیان کرد: عاقبت خائن همین است و از دوستش که او را با تعجب نگاه می‌ کرد، با سرعت جدا شد.

آن شب خیلی فکر کرد تا توانست خودش را قانع کند برگشتن به آن جا فقط به این خاطر هست که لوازم شخصی اش را پس بگیرد و قصدش دیدن رقیب عشقی اش و کسی که سام را از او جدا کرده بود، نیست. پرسشی که در این سه سال همیشه آزارش داده بود.

آخر شب به خونه قدیمی شان رسید. باغچه قشنگشان خالی از هر گل و گیاهی بود. چراغ ‌ها به جز چراغ در ورودی خاموش بودند. در زد. هزار بار این صحنه را تمرین کرده بود و خودش را آماده کرده بود تا با رقیب چطوری برخورد کند. قلبش تند تند می‌ زد. دنیایی از خاطرات به ذهن او هجوم آورد بود. ای کاش نیومده بود، ولی به خودش جرأت می‌ داد. باز هم زنگ زد، اما کسی در را باز نکرد. پسر کوچکی از آن طرف خیابان فریاد زد: ای خانم! آن جا دیگر کسی زندگی نمی کند.

نفس عمیقی کشید. فکر خنده داری به نظرش رسید. کلیدش همراهش بود. کلیدهایش را درآورد و در جاکلیدی چرخاند. در کمال ناباوری در باز شد. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خانه را روشن کرده بود. دلشوره داشت. نمی دانست چه چیزی خواهد دید. کلید برق را زد. باورش نمی شد. همه چیز دست نخورده سر جایش بود. عکس ‌های ازدواجشان، مسافرت ماه عسلشان؛ خلاصه همه عکس ‌ها بر دیوارها بود و خانه تمیز و مرتب بود.

با سرعت به طرف اتاق خواب رفت تا ببیند وسایلش هنوز هست یا نه؟ دلش می‌ خواست سریع آن جا را ترک کند. چشمش که به اتاق خواب افتاد، دیگر داشت دیوانه می‌ شد. درست مثل روز اول.
کمد لباس ‌ها را باز کرد. تمام لباس ‌ها و وسایل شخصی اش مرتب سر جایشان بود.

ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام. کشو را بیرون کشید و شروع کرد به نگاه کردن. از هر کدام خاطره ای داشت. حالش خوب نبود. یک احساسی داشت خفه اش می‌ کرد؛ ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که در ته کشو پنهان کرده بودند، افتاد. با تعجب برداشت. کمد رو به هم ریخت.

نمی دانست دنبال چه باید بگردد. فقط شروع کرد به گشتن. چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس. گوشی را روشن کرد؛ شماره اش را خوب می‌ شناخت. شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه می‌ فرستاد. گیج شده بود. رشته ‌های موی بلوند روی لباس سام، بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام می‌ رسید و پیام ‌های ارسال شده؛ همه آن جا بودند. نمی فهمید. این چه بازی بود. خدایا کمکم کن.

سرانجام پیدایش کرد. دفترچه خاطراتشان را برداشت و باز کرد. خط سام رو خوب می‌ شناخت. با خط قشنگش نوشته بود: از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت؛ تنهای تنها.

سرانجام جواب آزمایش هایم آمد و دکتر بیان کرد: داروها جواب ندادند. بیماری خیلی پیشرفت کرده سام، متاسفم.
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم، اما مولی نازنینم. چطوری آماده اش کنم؟ چطوری؟ اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری و مرگم سخت تره.

مولی بقیه خط ‌ها را نمی دید. خدایا باز هم یک کابوس دیگر.

آخرین صفحه رو باز کرد. اوه خدایای من این صفحه را برای من نوشته: مولی مهربانم سلام. امیدوارم هیچ وقت این دفتر را پیدا نکرده باشی و نخوانده باشی، اما اگر الان داری می‌ خوانی؛ یعنی دست من رو شده است. مرا ببخش. می‌ دانستم قلب مهربانت تحمل مرگ مرا نخواهد داشت.

 پس کاری کردم تا خودت با تنفر مرا ترک کنی. این طوری بهتر بود؛ چون اگر خـبـر مرگم رو می‌ شنیدی، زیاد غصه نمی خوردی. این را بدان تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود. سعی کن خوب زندگی کنی و غصه مرا هم نخور. اینجا عاشقانه منتظرت خواهم ماند.

قول می‌ دهم هیچ وقت دیگر ترکت نکنم. به خاطر حقه ای که بهت زدم، مرا ببخش. کسی که عاشقانه دوستت دارد سام. راستی به یکی از دوستانم سپردم مواظب باشد چراغ ورودی در خانه مان همیشه روشن بماند که اگر روزی برگشتی، همه جا تاریک نباشد .سام تو.

مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد و بیان کرد: سام مرا ببخش. به خاطر این که در سخت ترین لحظات تو را تنها گذاشتم، مرا ببخش. چشم ‌های سام هنوز در عکس می‌ درخشید و به او می‌ خندید…

عصرایران

اخبارمرتبط :

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!

دخترها با گوش عاشق می‌ شوند و پسرها با چشم!

اینگونه باشیم تا از زندگی هرروز لذت ببریم…!

داستان جالب:رازورمز خوشبختی در زندگی مشترک

داستان جالب:تصمیم درست در موقعیت ‌ها

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۰ May 2016 | 9:36 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مسافر فریاد زد: هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم . مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

داستان جالب:تصمیم درست در موقعیت ‌ها

تصمیم درست

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می‌ گذشت . خانه ای دید که داشت می‌ سوخت و مردی را دید که وسط شعله ‌ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد:

هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می‌ آید . مادرم همیشه می‌ گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می‌ گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .

داستانک

اخبارمرتبط:

داستان جالب:آرزو

داستان جالب:اثر

داستان جالب:خودکشی

داستان جالب:امید نباید هرگز خاموش شود

داستان جالب:نهمین در بهشت

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۹ May 2016 | 12:57 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌‌شد آرام زمزمه کرد : “چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”

داستان جالب واحساسی:لحظه ‌های عاشقانه

لحظه ‌های عاشقانه

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌‌شود و می‌‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌‌نوشید…

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌‌شد آرام زمزمه کرد : “چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌‌کردیم، یادته؟

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: “آره یادمه…”

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من زناشویی میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه…
مرد آهی می‌‌‌کشد و می‌‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم…..

عصرایران

اخبار مرتبط:

داستان جالب:زنجیر عشق

داستان جالب:نشانه عشق

ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده

اینگونه باشیم تا از زندگی هرروز لذت ببریم…!

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۶ May 2016 | 10:07 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری نمود مردم که به مدت یک ساعت در مسجدبودن و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند

حکایت آموزنده:یک کلام و تمام

حکایت یک کلام و تمام

ابو سعیدابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستا ‌ها و شهرها امده بودند 
جای نشستن نبود و بعضی ‌ها در بیرون نشسته بودند.
سپس شاگرد ابو سعید گفت تو رو به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگزارید همه یک قدم پیش گزاشتند سپس…

نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری  نمود مردم که به مدت یک ساعت در مسجدبودن و خسته شده  بودند شروع به اعتراض کردند ابو سعید پس از مدتی گفت هر انچه که من میخواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.

داستانک

اخبار مرتبط:

حکایت آموزنده:خدا و گنجشک

حکایت آموزنده:عدالت و لطف خدا

حکایت آموزنده:بخشندگی کوروش کبیر

مطلب بالا در دسته‌بندی داستان کوتاه و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۲ May 2016 | 11:26 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

دانلود کتاب های الکترونیکی فارسی

دانلود اپ و برنامه اندروید برای دانلود فایل های نایاب