ضرب المثل

مادری که خودش را سزارین کرد

با طناب کسی توی چاه رفتن،ضرب المثل

داستان ضرب المثل با طناب کسی توی چاه رفتن

شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت، سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن، دزد که در پی یافتن پول به داخل چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون بیاید، اما دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می‌ دهد و می‌ گوید برای تو چنین و چنان می‌ کنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد، آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم، اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی. بدین ترتیب دزد به دام افتاد.

منبع: wikiblog.persianblog.ir


مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۵ June 2016 | 8:43 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

هَمسَیَه که از هَمسَیَه بر‌مِگِردَه مِگَه گوسَلَه‌ت پایِ سَگِمَه دِندون گریفتَه

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۲ June 2016 | 9:59 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

 در زمان‌های‌ دور، کشتی‌ بزرگی‌ دچار توفان‌ شد و باعث‌ شد که‌ کشتی‌ غرق‌ شود. مسافران‌ کشتی‌ توی‌ آب‌ افتادند. در میان‌ مسافران، مردی‌ توانست‌ خودش‌ را به‌ تخته‌پاره‌ای‌ برساند و به‌ آن‌ بچسبد

 موج‌‌ها تخته‌پاره‌ و مسافرش‌ را با خود به‌ ساحل‌ بردند. وقتی‌ مرد چشمش‌ را باز کرد، خود را در ساحلی‌ ناشناخته‌ دید بدون‌ هدف‌ راه‌ افتاد تا به‌ روستا یا شهری‌ برسد. راه‌ زیادی‌ نرفته‌ بود که‌ از دور خانه‌هایی‌ را دید. قدم‌هایش‌ را تندتر کرد و به‌ دروازه‌ شهر رسید.

 در دروازه‌ی‌ شهر گروه‌ زیادی‌ از مردم‌ ایستاده‌ بودند. همه‌ به‌ سوی‌ او رفتند. لباسی‌ گران‌قیمت‌ به‌ تنش‌ پوشاندند. او را بر اسبی‌ سوار کردند و با ارج‌ به‌ شهر بردند

مسافر از این‌که‌ نجات‌ پیدا کرده‌ خوشحال‌ بود اما خیلی‌ دلش‌ می‌خواست‌ بفهمد که‌ اهالی‌ شهر چرا آن‌قدر به‌ او ارج‌ می‌گذارند. با خودش‌ بیان کرد: .نکند مرا با کس‌ دیگری‌ عوضی‌ گرفته‌اند..
مردم‌ شهر او را یکراست‌ به‌ قصر باشکوهی‌ بردند و به‌عنوان‌ شاه‌ بر تخت‌ نشاندند.

 مرد مسافر که‌ عاقل‌ بود، سعی‌ کرد به این راز پی ببرد . عاقبت‌ به‌ پیرمردی‌ برخورد که‌ آدم‌ خوبی‌ به‌ نظر می‌رسید. محبت‌ زیادی‌ کرد تا اعتماد پیرمرد را به‌ خود جلب‌ کرد. در ضمن‌ گفتگوها فهمید که‌ مردم‌ آن‌ شهر رسم‌ عجیبی‌ دارند.

پیرمرد ، به‌ او بیان کرد: . معمولاً شاهان‌ وقتی‌ چندسال‌ بر سر قدرت‌ می‌مانند، ظالم‌ می‌شوند. ما به‌ همین‌ دلیل‌ هر سال‌ یک‌ شاه‌ برای‌ خودمان‌ انتخاب‌ می‌کنیم. هر سال‌ شاه‌ سال‌ پیش‌ خودمان‌ را به‌ دریا می‌اندازیم‌ و کنار دروازه‌ی‌ شهر منتظر می‌مانیم‌ تا کسی‌ از راه‌ برسد. اولین‌ کسی‌ که‌ وارد شهر بشود، او را بر تخت‌ شاهی‌ می‌نشانیم. تختی‌ که‌ یکسال‌ بیشتر عمر نخواهد داشت

 مسافر فهمید که چه سرنوشتی‌ در پیش روی اوست . دو ماه‌ بود که‌ به‌ تخت‌ پادشاهی‌ رسیده‌ بود. حساب‌ کرد و دید ده‌ ماه‌ بعد او را به‌ دریا می‌اندازند. او برای‌ نجات خود فکری‌ کرد:

از فردا ‌ بدون‌ این‌که‌ اطرافیان‌ بفهمند توی‌ جزیره‌ای‌ که‌ در همان‌ نزدیکی‌‌ها بود کارهای‌ ساختمانی‌ یک‌ قصر آغاز شد .در مدت‌ باقی‌مانده‌، شاه‌ یکساله‌ هم‌ قصرش‌ را در جزیره‌ ساخت‌ و هم‌ مواد غذایی‌ و وسایل‌ مورد نیاز زندگی‌اش‌ را به‌ جزیره‌ انتقال‌ داد

 
ده ‌ماه‌ بعد ، وقتی شاه‌ خوابیده‌ بود ، مردم‌ ریختند و بدون‌ حرف‌ و گفت‌وگو شاهی‌ را که‌ یکسال‌ پادشاهی‌اش‌ به‌ سر آمده‌ بود از قصر بردند و به‌ دریا انداختند.

او در تاریکی‌ شب‌ شنا کرد تا به‌ یکی‌ از قایق‌هایی‌ که‌ دستور داده‌ بود آن‌ دور و برها منتظرش‌ باشند رسید. سوار قایق‌ شد و به‌طرف‌ جزیره‌ راه‌ افتاد. به‌ جزیره‌ که‌ رسید، صبح‌ شده‌ بود. خدا را شکر کرد به‌ طرف‌ قصری‌ که‌ ساخته‌ بود رفت اما ناگهان‌ با همان‌ پیرمردی‌ که‌ دوستش‌ شده‌ بود روبه‌رو شد. به‌ پیرمرد سلام‌ کرد و پرسید: .تو اینجا چه‌ می‌کنی؟.

پیرمرد جواب‌ داد: .من‌ تمام‌ کارهای‌ تو را زیرنظر داشتم. بگو ببینم‌ تو چه‌ شد که‌ به‌ فکر ساختن‌ این‌ قصر در این‌ جزیره‌ افتادی؟.
مسافر بیان کرد: .من‌ مطمئن‌ بودم‌ که‌ واقعه‌ی‌ به‌ دریا افتادن‌ من‌ اتفاق‌ خواهد افتاد، به‌ همین‌ دلیل‌ گفتم‌ که‌ پیش‌ از وقوع‌ و به‌وجود آمدن‌ این‌ واقعه‌ باید فکری‌ به‌ حال‌ خودم‌ بکنم..

پیرمرد بیان کرد: .تو مرد باهوشی‌ هستی. اگر اجازه‌ بدهی‌ من‌ هم‌ در کنار تو همین‌جا بمانم

 از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ دچار مشکلی‌ می‌شود که‌ پیش‌ از آن‌ هم‌ می‌توانسته‌ جلو مشکلش‌ را بگیرد و یا هنگامی‌که‌ کسی‌ برای‌ آینده‌ برنامه‌ریزی‌ می‌کند، گفته‌ می‌شود که‌ علاج‌ واقعه‌ قبل‌ از وقوع‌ باید کرد.

برگرفته شده از :کودکان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۲ June 2016 | 2:00 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

خروسی بود بال و پرش رنگ طلـا ، انگاری پیرهنی از طلـا، به تن کرده بود ، تاج قرمز سرش مثل تاج شاهان خودنمایی می‌ کرد .

خروس ما اینقدر قشنگ بود که اونو خروس زری پیرهن پری صدا می‌ کردند .

خروس از بس مغرور و خوش باور بود همیشه بلـا سرش می‌ آمد، برای همین

سگ همیشه مواظبش بود تا اتفاقی برای اون نیافته

یک روز سگ آمد پیش خروس زری پیرهن پری ،

بهش بیان کرد : خروس زری جون .

خروسه بیان کرد :‌ جون خروس زری

سگ بیان کرد : پیرهن پری جون

خروس : جون پیرهن پری

سگ : می‌ خوام برم به کوه دشت  ، برو تو لـانه ، نکنه بازم گول بخوری ، درو روی کسی باز نکنی؟

خروس بیان کرد : خیالت جمع باشه ، من مواظب خودم هستم .

سگ رفت ، بی خـبـر از اینکه روباه منتظر دور شدن اون بود .  همینکه سگ حسابی دور شد ،

روباه ناقلـا جلوی لـانه خروس زری آمد تا نقشه اش را عملی کند ،

جلوی پنجره ایستاد و شروع کرد به آواز خواندن :

ای خروس سحری

چشم نخود سینه زری

شنیدم بال و پرت ریخته

نذاشتن ببینم

نکنه تاج سرت ریخته

نذاشتن ببینم

خروس زری که به خوشگلی خودش افتخار میکرد خیلی بهش بر خورد ، داد زد:

نه بال و پرم ریخته ، نه تاج سرم ریخته .

روباه بیان کرد اگه راست میگی ، بیا پنجره رو بازکن تا ببینمت .

خروس مغرور پنجره رو باز کرد و جلوی پنجره  نشست و بیان کرد :

بیا این بال و پرم ، اینم تاج سرم .

و همینکه خروس سرش رو خم کرد که تاجش و نشون بده ، روباه پرید و گردن خروس را گرفت .

خروس داد و فریاد زد کمک ، کمک که بلکه سگ به دادش برسه .

سگ با گوشهای تیزش صدای خروس را شنید و به طرف صدا دوید .

دوید و دوید تا به روباه رسید .

از روباه پرسید: آی روباه حقه باز خروس زری را ندیدی ؟

روباه که دهان خروس رو بسته بود و اونو توی کوله پشتی انداخته بود ،‌

شروع کرد به قسم خوردن که والـا ندیدم ، من از همه چیز بی خبرم ،

و پشت سر هم قسم می‌ خورد .  یکدفعه چشم سگ به کوله پشتی افتاد و بیان کرد :‌

قسم روباه و باور کنم یا دم خروس را ؟

روباه تازه متوجه شد که دم خروس از کوله پشتی اش بیرون آمده ،

پس کوله پشتی  رو انداخت و تا می‌ توانست دوید تا از دست سگ نجات پیدا کند .

و خروس زری پیرهن پری هم همراه سگ به خانه برگشتند .

وقتی کسی دروغی میگه ، ولی نشانه ایی وجود داشته باشه

که حرف او را نقض کنه از این ضرب المثل استفاده می‌ شود .

برگرفته شده از :نمکستان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۹ June 2016 | 1:22 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

یکی‌ از ثروتمندان‌ ، میهمانی‌ باشکوهی‌ ترتیب‌ داد‌ و از همه‌ی‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپایه‌ی‌ شهر دعوت‌ کرد تا در میهمانی‌اش‌ شرکت‌ کنند.

همه‌ی‌ میهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر می‌رسیدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، میوه‌‌ها، نوشیدنی‌‌ها، شیرینی‌‌ها و خوردنی‌های‌ ، برای‌ پذیرایی‌ از میهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از میهمانان‌ پذیرایی‌ می‌کردند.

یکی‌ از خدمتگزاران‌ بیمار و ضعیف‌ بود و قدرت‌ حرکت‌ زیادی‌ نداشت. به‌ همین‌ دلیل‌ کارش‌ این‌ شده‌ بود که‌ گوشه‌ای‌ بنشیند و کفش‌ میهمانان‌ را جفت‌ کند.

به‌خاطر بیماری‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ خندیدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پایین‌ انداخته‌ بود و کار خودش‌ را می‌کرد.

 

 ناگهان‌ یکی‌ از میهمانان‌ با صدای‌ بلندی‌ گفت: “ساعتم! ساعت‌ طلای‌ گران‌قیمتم‌ نیست.”

میهمانان‌ دور مردی‌ که‌ ساعت‌ طلایش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و  هرکس‌ حرفی‌ می‌زد:

مطمئن‌ هستید که‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بودید؟
نکند ساعتتان‌ را توی‌ خانه‌ی‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشید.
بهتر نیست‌ جیب‌ لباس‌هایتان‌ را یک‌بار دیگر بگردید؟
شاید کسی‌ ساعت‌ شما را دزدیده‌ باشد.
آخر اینجا کسی‌ نیست‌ که‌ اهل‌ دزدی‌ باشد.
بله، راست‌ می‌گفت. کسی‌ باور نمی‌کرد که‌ حتی‌ یکی‌ از آن‌ میهمانان‌ ثروتمند و با شخصیت‌ دزد باشد.

صاحب‌ ساعت‌ گفت: “بله‌ حتماً یک‌نفر آن‌ را دزدیده‌ است. من‌ ساعت‌ طلایم‌ را با خودم‌ به‌ اینجا آورده‌ بودم. مطمئنم، همین‌ نیم‌ساعت‌ پیش‌ بود که‌ به‌ ساعتم‌ نگاه‌ کردم‌ ببینم‌ ساعت‌ چند است.”

 

صاحب‌ ساعت‌ از این‌که‌ ساعت‌ باارزش‌ و طلای‌ خودش‌ را از دست‌ داده‌ خیلی‌ ناراحت‌ بود. اما میزبان‌ از او ناراحت‌تر بود. او اصلاًً دلش‌ نمی‌خواست‌ میهمانی‌ باشکوهش‌ بهم‌ بخورد و آن‌ همه‌ هزینه‌ و دردسری‌ که‌ تحمل‌ کرده‌ از بین‌ برود.

میهمانی‌ تقریباً بهم‌ خورد. همه‌ دنبال‌ ساعت‌ طلا می‌گشتند . اوضاع‌ ناجور میهمانی‌ را فریاد یک‌نفر ناجورتر کرد: “هر کس‌ خواست از باغ‌ خارج‌ شود بگردید تا شک‌ و تردیدها از بین‌ برود.”

 

این‌ حرف، توهین‌ بزرگی‌ به‌ آن‌ میهمانان‌ عالیقدر به‌ حساب‌ می‌آمد

صدای‌ اعتراض‌ همه‌ بلند شده‌ بود که‌ ناگهان‌ یکی‌ از میهمانان‌ رو کرد به‌ بقیه‌ و با صدای‌ بلند گفت: “ما آدم‌های‌ با شخصیتی‌ هستیم. مسلماً دزدی‌ ساعت‌ کار هیچ‌ یک‌ از ما نیست. اما من‌ فکر می‌کنم‌ دزد ساعت‌ را پیدا کرده‌ام.”

همه‌ به‌ حرف‌های‌ او توجه‌ کردند. او با اطمینان‌ خدمتگزار بیمار و ضعیف‌ را نشان‌ داد و گفت: “رفتار او خیلی‌ مشکوک‌ است. حتماً ساعت‌ را او دزدیده‌ است.”
پیش‌ از این‌که‌ صاحب‌ میهمانی‌ واکنشی‌ از خود نشان‌ بدهد، خدمتگزاران‌ دیگر به‌ سر آن‌ خدمتگزار بیچاره‌ ریختند و تمام‌ سوراخ‌سمبه‌های‌ لباسش‌ را جستجو کردند.

 

خدمتگزار بیچاره‌ که‌ گناهی‌ نداشت، با ناله‌ گفت: “اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد رو سفیدم. لااقل‌ یک‌نفر توی‌ این‌ جمع‌ هست‌ که‌ به‌ بی‌گناهی‌ من‌ اطمینان‌ دارد. و او کسی‌ جز دزد ساعت‌ طلا نیست.”

 

نگاه‌ خدمتگزار بیچاره، هنگامی‌ که‌ این‌ حرف‌ را می‌زد، به‌سوی‌ همان‌ کسی‌ بود که‌ او را متهم‌ به‌ دزدی‌ کرده‌ بود. ناخودآگاه‌ همه‌ متوجه‌ او شدند. میزبان‌ به‌طرف‌ او رفت‌ و گفت: “چه‌ ناراحت‌ بشوی‌ و چه‌ نشوی‌ باید تو را بگردم.” و پیش‌ از آن‌که‌ مرد فرصت‌ دفاع‌ از خود را پیدا کند، به‌ جستجوی‌ جیب‌های‌ او پرداخت.

 

خیلی‌ زود ساعت‌ طلا از توی‌ جیب‌ بغل‌ میهمان‌ ثروتمند پیدا شد. همه‌ فهمیدند که‌ بیهوده‌ به‌ خدمتگزار بیچاره‌ اتهام‌ دزدی‌ زده‌اند. میهمان‌ با سری‌ افکنده‌ میهمانی‌ را ترک‌ کرد.

 از آن‌ به‌ بعد، وقتی‌ آدم‌ بی‌گناهی‌ امکان‌ دفاع‌ از خود را نداشته‌ باشد، می‌گوید: “اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد روسفیدم.”

برگرفته شده از :کودکان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۸ June 2016 | 10:33 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

مفهوم ضرب‌المثل«حوضی برایشان از آب پر سازم که تنها خود بتوانم آبش را بکشم» یعنی چه و برای چه کسانی فرموده است؟

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۵ June 2016 | 10:19 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

قِران واحد پول دوره ی قاجار بود که در گویش مردم کرمان تا اواخر دوره ی پهلوی نیز به کار می‌ رفت. هرچند که واحد پول تبدیل به ریال شده بود ولی مردم به هر ریال می‌ گفتند یک قِران

ضرب المثل،داستان ضرب المثل

داستان ضرب المثل هر قِرونی زیر هزار من سنگ است

 

قِران واحد پول دوره ی قاجار بود که در گویش مردم کرمان تا اواخر دوره ی پهلوی نیز به کار می‌ رفت. هرچند که واحد پول تبدیل به ریال شده بود ولی مردم به هر ریال می‌ گفتند یک قِران. «قِران» سکه ای بود که از فلز نقره ضرب می‌ شد. کرمانی ‌ها این واحد پول را «قِرون» می‌ نامیدند.


بنابراین یک ریال را «یک قِرون» دو ریال را «دو قِرون» و… می‌ نامیدند.این ضرب المثل در گفتگوی پدرها و مادرها با فرزندانشان به منظور عادت دادن فرزندان به قناعت و دریافت درکی صحیح از اقتصاد خانواده به کار می‌ رفت. هرگاه پدری مقداری پول برای تأمین هزینه ‌های فرزندش به او  می‌ داد، هم‌زمان با پرداخت پول، می‌ گفت: این پول ‌ها را بجا و به موقع و در راه درستی خرج کن. قدر آن‌ها را بدان، زیرا هر قرونی از زیر هزار من سنگ به دست آمده است.

با توجه به اینکه در ترکیب این ضرب المثل از واژه ی «سنگ» استفاده شده است، به نظر می‌ رسد سده ‌ها و حتی هزاره ‌ها را پشت سر نهاده باشد. شاید پس از اینکه انسان ‌ها، عصر حجر و غارنشینی را پشت سر نهاده و وارد مرحله ی کشت و زرع شدند و با پدیده ای به عنوان «مازاد بر مصرف» رو به رو شدند و در نهایت «ترازو» را نوآوری کردند، امکان دارد این ضرب المثل هم از همان زمان ‌ها وارد زبان مردم شده و در هر دوره ای با کمترین واحد پول آن دوره بیان می‌ شده است.


حال چرا هزار من(سه هزار کیلو) سنگ؟ نیاکان ما، مدنیت و شهرنشینی را از دهکده ‌های کوچکی آغاز کردند که با به کار گیری آب رودخانه ‌ها و چشمه ‌ها در آن‌ها به کشت غلات مشغول شدند. بدیهی است که برای احداث زمین ‌های کشاورزی، ناچار به جا به جا کردن سنگ ‌ها و ریگ ‌ها بودند. هنگام شخم زدن زمین هزاران تن سنگ و خاک جا به جا می‌ شد و به هنگام آبیاری، باز هم سنگ و خاک جا به جا می‌ شد. آن‌ها به تجربه دریافته بودند که پول یا به معنی عام تر، ثروت در زیر سنگ نهفته است و بایستی با زحمت کشی و سخت کوشی آن را به دست آورد.

رفته رفته که شهرنشینی گسترش می‌ یافت، بازار و ترازو به عنوان عناصر اصلی اقتصاد وارد زندگی مردم شد و هر کاسبی برای فروش کالایش، مجبور بود روزانه صدها و بلکه هزاران کیلو سنگ را در کفه ‌های ترازو جابه جا کند تا رزق و روزی خانواده اش را به دست آورد. در این حالت نیز، پول از زیر سنگ به دست می‌ آمد و عدد «هزار» در ضرب المثل مورد نظر ما، گویای بزرگی و اهمیت کار و ارزش پول است.

در پی بزرگ شدن جوامع و به هم پیوستن روستاها، مردم برای حل و فصل اختلافات و دفاع از خود در مقابل دزدان و غارتگران به پادشاهان نیاز پیدا کردند و شاهان برای احداث کاخ ‌ها و مجسمه ی خود و نزدیکانشان به کوه کاف ‌ها، سنگبرها و سنگتراشان نیاز پیدا کردند و در نتیجه مشاغلی از این دست در جامعه پیدا شد که هزینه ی زندگی آن‌ها از راه جابه جا کردن سنگ ‌های بزرگ تأمین می‌ شد و لذا باز هم، پول در زیر سنگ نهفته بود.

با وارد شدن انسان به عصر آهن و فلزات دیگر، حرفه ی معدن کاری به جمع حرفه هایی پیوست که انسان ‌ها ناچار بودند، روزانه با جابه جا کردن هزاران کیلو سنگ، قرص نانی در سفره ی خانواده بگذارند اما همین نان هم از زیر سنگ بیرون می‌ آمد.
در شهرها و روستاهای کویری ایران، ایرانیان دست به نوآوری شگفت انگیز «کاریز» زدند که بعدها به سایر نقاط دنیا نیز صادر شد. عده ای شامل: آب شناس، کاریزکن و کارگران ماهر با بیرون آوردن هزاران تن سنگ از چاه ‌ها و کاریزها، توشه ی زندگی را فراهم می‌ کردند.

مردم برای تهیه ی نان، ابتدا غلات را با سنگ به آرد تبدیل می‌ کردند ولی پس از مدتی «دست آس» را نوآوری کردند. دست آس از دو سنگ دایره شکل تشکیل می‌ شد که سنگ زیرین ثابت بود و سنگ بالایی که متحرک بود، دسته ای چوبین و سوراخی در وسط داشت که گندم را از آن سوراخ بین دو سنگ وارد می‌ کردند و با چرخاندن سنگ بالایی، گندم ‌ها به آرد تبدیل می‌ شد. عده ای به این حرفه مشغول بودند و درآمدشان از زیر سنگ به دست می‌ آمد. افرادی هم که این سنگ ‌ها را از کوه جدا می‌ کردند، پول را از زیر سنگ بیرون می‌ آوردند.


رفته رفته که شهرها بزرگتر می‌ شد و کشورها پدید می‌ آمد و برای تعیین قلمرو و کسب ثروت و قدرت بیش‌تر، لشکرها و ارتش ‌ها پدید آمد، دیگر «دست آس» پاسخگو نبود و بار دیگر ایرانیان با به کار گیری قدرت آب و باد، دست به نوآوری «آب آس» یا آسیاب و «بادآس» زدند که به صورت شبانه روزی مقدار زیادی گندم و دیگر غلات را به آرد تبدیل می‌ کردند.


در این فن آوری شگفت انگیز، سنگ بزرگی بر روی سنگی دیگر می‌ چرخید و آرد تولید می‌ شد. بنابراین صاحبان حرفه ی آسیاب بانی، نان خود و افراد خانواده را از زیر سنگ هایی به دست می‌ آوردند که صدها کیلو وزن داشتند. با این وصف برای اینکه نان افراد جامعه تأمین شود، از ابتدا تا انتها، همه با سنگ سر و کار داشتند حتی نانواها که نان را روی سنگ می‌ پختند.


حال بگذریم از اینکه چوپان ‌ها و دامداران نیز با «سنگ کهنی» و پرتاب سنگ، دام ‌ها را هدایت می‌ کنند و سازندگان آرامگاه ابدی نیز با تراشیدن سنگ قبر، درآمد کسب می‌ کنند. ماده ی اولیه ی بسیاری از کالاهای مورد نیاز ما، اعم از پوشاک و لوازم خانگی و حتی وسایل مربوط به فن آوری ‌های جدید نیز از زیر سنگ به دست می‌ آید و این ضرب المثل هنوز هم مصادیق اولیه خود را از دست نداده است. مهم این است که بچه ‌ها از کودکی متوجه شوند که پول به سختی به دست می‌ آید و باید با قناعت و هرس کردن برخی از آرزوهای دور و دراز و پرهیز از هوا و هوس، همیشه آبرومندانه زندگی کنند. چون به تعبیر امروزی «هر تومانی زیر هزار من سنگ است!»


به هر حال این سنگ در فرهنگ ما چنان اهمیتی دارد که زن کرمانی می‌ گوید:«مرد اگر سنگی به خانه بیاره، بهتر از اینکه ننگی بیاره.»جناب فردوسی توسی هم جامعه را به دو دسته تقسیم کرده، دسته ای اهل فرهنگ و دسته ی دیگر اهل سنگ:

(… یکی داستان/ بگویمت از گفته ی باستان/ پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ/ همان از درِ مردِ فرهنگ و سنگ) منظور داستان بیژن و منیژه است که هم برای صاحبان حرفه ‌های فرهنگی تناسب دارد و هم برای پیشه وران و جنگاوران و دلاوران و مردم کوچه و بازار.

 
مهدی اخوان ثالث در شعر کتیبه حکایت گروهی را روایت می‌ کند که قصد دارند راز تخته سنگ بزرگی را که روی آن نوشته است:«کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند» و این گروه عرق ریزان موفق می‌ شوند سنگ کوه پیکر را بچرخانند اما با حیرت مشاهده می‌ کنند بر آن روی این تخته سنگ هم نوشته شده:«کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند!» هرچند شاعر برداشت دیگری از این سخن قدیمی دارد ولی به گمان حقیر، هدف جابه جا کردن سنگ و به دست آوردن پول بوده که در طول زندگی بشر ادامه داشته است.برگرفته شده از:sedayezarand.ir


مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱ June 2016 | 8:11 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آن‌ها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۳۱ May 2016 | 2:35 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

آنقدر شور بود،ضرب المثل

داستان ضرب المثل آنقدر شور بود که خان هم فهمید


روزی بود و روزگاری بود. در زمان ‌های نه چندان دور هر روستایی صاحبی داشت.روستاها مانند کالاهای دیگر خرید و فروش میشدند. مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به صاحب روستا که به اون خان میگفتند بدهند.
یکی از روستاها صاحبی داشت که به او قلی خان میگفتند.او نه زحمتی میکشید و نه کاری میکرد و همه ی مردم از زورگویی هایش ناراضی بودند.قلی خان آشپزی داشت که شب و روز برایش غذا میپخت.آشپز بدی نبود اما چون از کار ‌های خان و ستمکاری ‌های اون ناراحت بود توجهی به درست پختن نمیکرد.غذاهایی که آشپز میپخت بدبو ، بدطعم و بی ارزش بود اما خان هیچ اعتراضی نمیکرد و اطرافیانش هم گرچه میدانستند غذا ‌ها بد هستند اما از ترس خان چیزی نمیگفتند.

 

یک روز که آشپز باشی مشغول غذا پختن بود ناگهان سنگ نمک از دستش در رفت و مستقیم افتاد توی دیگ غذا.آشپز باشی اول تصمیم گرفت که سنگ نمک را در بیاورد اما وقتی به این فکر افتاد که خان هیچ وقت توجهی نمیکند تصمیمی دیگر گرفت که خودش را به زحمت نیندازد.

 

وقتی غذا آماده شد و همه دور سفره بزرگی نشستند…هر کس با بی میلی غذای خودش را کشید.با خوردن اولین لقمه آه از نهاد همه برآمد.قلی خان دو سه لقمه خورد و حرفی نزد.اما انگار متوجه موضوعی شده باشد ، دست از غذا خوردن کشید و رو به آشپزش کرد و گفت:ـ« ببینم غذا کمی شور نشده است؟»

 

آشپز تکذیب کرد. اطرافیان که برای اولین بار اعتراض خان را دیده بودند از جواب آشپز عصبانی شدند و یکی از آن‌ها فریاد کشید:«خجالت بکش! این غذا آنقدر شور شده که خان هم فهمید.»
قلی خان گفت:«یعنی غذا همیشه بد بوده و من نفهمیدم؟؟»
یکی دیگر گفت:«بله قربان!!»

 

قلی خان که اصلاً تحمل حرف ‌های توهین آمیز دیگران را نداشت چوبی برداشت و به جان اطرافیانش افتاد و آنهارا از خانه اش بیرون کرد و گفت :« به من میگویید نفهم؟»
بعد به آشپز گفت:«دیگر به این ‌ها غذا نده.»
و نشست و بقیه غذا را تا ته خورد.
از آن به بعد هنگامی که کسی در انجام کار ‌های نادرست و استفاده نابه جا از موقعیت ‌ها زیاده روی کند ، تا جایی که ساکت ترین آدم ‌ها را هم به اعتراض در آورد از این ضرب المثل استفاده میکنند.

برگرفته شده از:g-stan.blogfa.com


مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۵ May 2016 | 8:22 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

ضرب المثل،دعوا سر لحاف ملا بود

دعوا سر لحاف ملا بود

 

در یک شب زمستانی سرد ، ملا  در رختخواش خوابیده بود که یکباره صدای غوغا از کوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خـبـر است .

ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد .

سرو صدا ادامه یافت و ملا که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد . با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت .

 گویا دزدی به خانه یکی از همسایه ‌ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد. دزد در کوچه قایم شده بود همین که دید کم کم همسایه ‌ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است . بطرف ملا دوید ، لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریکی گم شد.

وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خـبـر بود ؟

ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .


این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوائی که به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی  مالی را از دست داده است .

برگرفته شده از :کودکان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۶ May 2016 | 2:46 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

ضرب المثل،ضرب المثل دروغ
یکی بود یکی نبود . در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد . آدم ‌های زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغ ‌های زیادی گفتند و او را خنداندند .

 

اما پادشاه همه ی آن‌ها را رو نمود و گفت دروغ ‌های شما باور کردنی هستند . تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش کند . پولی تهیه نمود و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازه ی شهر بنشیند و سبدی ببافد که از دروازه ی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود . بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید .

 

پادشاه گفت : بگو چه کنم ـ گفت با من به دروازه شهر بیائید با هم به دروازه رفتند جوان زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول نیاز داشتند از پدر من وام خواستند و پدر من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا نمود و برای پدر شما فرستاد .

 

اگر حرف مرا باور دارید پس قرض ‌ها را پس بدهید . اگر باور ندارید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید .
پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چاره ای جز این نداشت . از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ بزرگی بگوید می‌ گویند : دروغش از دروازه تو نمی آید …

برگرفته شده از :آفتابیر

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۲۵ May 2016 | 12:23 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

ضرب المثل نمک گیر شدن،نمک گیر شدن

ریشه تاریخی ضرب المثل نمک گیر شدن


وقتی کسی به شخصی یا اشخاصی مدیون می‌ شود یا به دلیل محبتی که دیده، نمی خواهد کار ناشایستی در حق آن‌ها بکند، این ضرب المثل را به کار می‌ برد و می‌ گوید: من نمک گیرشان هستم.

در زمان قدیم، قوانین خاصی درباره ی جوانمردی وجود داشت و به خصوص، ارج و پایبندی عیاران نسبت به قوانین جوانمردانه بیش تر بود. عیاران کسانی بودند که خودشان را مدافع حقوق مردم ضعیف می‌ دانستند و از ثروتمندان می‌ دزدیدند و به فقرا می‌  دادند. یکی از مشهورترین ماجراهای نمک گیر شدن، مربوط به یعقوب لیث صفاری است که از عیاران معروفی است که به حکومت رسید و در مقابله با خلفای ظالم عباسی، سلسله ی صفاریان را تأسیس نمود. در ابتدا؛ یعقوب که تحمل رنج و بدبختی مردم را نداشت، تصمیم گرفت که همراه برادران و دوستانش یک گروه عیاری تشکیل دهد.

او که مرد باهوشی بود، خیلی زود گروه بزرگتری ساخت و بین مردم؛ مشهور شد. یک روز به یعقوب خـبـر دادند که درهم بن حسین حاکم شهرخزانه ی بزرگی دارد و جواهرات گرانبهایی را در آن نگهداری می‌ ک‌ند. عیاران تصمیم گرفتند که شبانه به خزانه ی درهم بن حسین دستبرد بزنند. اول چند نفر رفتند و موقعیت خانه ی درهم را بررسی کردند و پس از آن که از مکان خزانه مطلع شدند، وسایلشان را برداشتند و شبانه راه افتادند. آن‌ها آهسته از دیوار بالا رفتند و بعد با احتیاط، دیوار خزانه را سوراخ کردند و داخل شدند.


با وارد شدن به خزانه، نفس همه ی آن‌ها بند آمد. جواهرات رنگارنگ، زیر نور چرا غهایی که همراه برده بودند، مثل ستاره می‌ درخشیدند. با اشاره ی یعقوب، عیاران با عجله جواهرات را جمع کردند و داخل  کیسه ‌های شان ریختند. یعقوب که گوشه ای ایستاده بود و به کار عیاران نظارت می‌ ک‌رد، یکدفعه چشمش به سنگ درخشانی افتاد. سنگ را بلند نمود و زیر نور چراغ، به آن نگاه نمود. سنگ می‌ درخشید ولی شبیه جواهرات دیگر نبود. سنگ را به دهانش گذاشت تا سختی آن را امتحان کند؛ ولی ناگهان سنگ را انداخت و به عیاران بیان کرد: هرچه برداشته اید، دوباره سر جایش بگذارید.

عیاران با تعجب به یعقوب نگاه کردند. اصلاً نمی توانستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. یکی از عیاران پرسید: چرا باید پس از این همه زحمت و خطر، جواهرات را نبریم؟ یعقوب با ناراحتی به سنگ نمک اشاره نمود و بیان کرد: این سنگ درخشان، سنگ نمک است. من به خیال اینکه جواهر است، آن را در دهان گذاشتم تا سختی اش را امتحان کنم. صدای آه عیاران بلند شد. یعقوب بیان کرد: متوجه شدید؟ من نمک گیر شده ام. حالا که نمک درهم بن حسین را خورد ه ام، نمی توانم به مال او خیانت کنم!

عیاران که خودشان به قانون عیاری نمک خوردن و نمک گیر شدن؛ اعتقاد داشتند، بدون پرسشی دیگر، کیسه هایشان را خالی کردند و از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند. روز بعد، به درهم بن حسین خـبـر دادند که دزد وارد خزانه اش شده است. درهم با عجله به محل خزانه رفت. مسؤل خزانه جلو دوید و بیان کرد: قربان نگاه کنید!دیوار خزانه را سواخ کرده اند واز آن جا وارد شده اند. درهم بن حسین با وحشت بیان کرد: لابد تمام جواهرات را دزدیده اند.

خزانه دار بیان کرد: «نه قربان! اتفاق عجیبی افتاده است! جواهرات را جابه جا کرده اند ولی هیچی نبرده اند! درهم با تعجب پرسید: هیچی! عجب حکایت عجیبی است!

نزدکی غروب؛ یکی از یاران لیث به مخفیگاه عیاران رفت و بیان کرد: خـبـر سرقت دیشب، همه جا پیچیده است. درهم بن حسین هم اعلام کرده است که به دزدی که دیشب وارد خزانه اش شده است، امان می‌ دهد؛ به شرط آن که بگوید چرا وارد خزانه شده ولی چیزی نبرده است.

یعقوب لیث، آن شب تا صبح فکر نمود و عاقبت تصمیم گرفت که به دیدن درهم برود. درهم بن حسین در خانه اش نشسته بود که به او خبردادند که مردی آمده است و ادعا می‌ ک‌ند که عیار است. درهم بلافاصله دستور داد که او را به داخل، راهنمایی کنند. یعقوب با احتیاط جلو رفت و بیان کرد: من به خاطر قول شما که امان داده اید، به اینجا آمده ام.

درهم بن حسین لبخندی زد وگفت: بله! چون می‌ خواستم بدانم که علت اتفاق عجیب دیشب چیست! چرا به خودتان زحمت دادید و وارد خزانه شدید ولی چیزی نبردید؟

یعقوب مستقیم به چشمان درهم نگاه نمود و بیان کرد: چون نمک گیر شدم! در خزانه ی شما سنگ نمکی بود که من به اشتباه؛ به آن زبانزدم. درهم بن حسین با تعجب بیان کرد: همین! یعقوب با ملامت به او نگاه نمود و بیان کرد: برای ما نمک گیر شدن، مسئله ی مهمی است..


ما اگر نان و نمک کسی را بخوریم، نمک گیرش می‌ شویم و در حق او؛ خیانت نمی کنیم. درهم با حیرت به سخنان یعقوب لیث صفاری گوش نمود و بعد با تحسین او را که می‌ رفت، نگاه نمود. اما این پایان ارتباط یعقوب و درهم نبود. وقتی درهم به حکومت سیستان رسید، فرمانده ی سپاهش را به یعقوب لیث سپرد و به این ترتیب، راه رسیدن یعقوب به حکومت، هموار شد.

برگرفته شده از:تبیان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۱۴ May 2016 | 8:11 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

یک فوت و یک صبر،ضرب المثل

داستان ضرب المثل یک فوت و یک صبر


یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، مرد دنیا دیده ای بود که در خانه اش به روی دوست و دشمن باز بود. عقیده داشت که مهمان، حبیب خداست و به همین دلیل شب و روزی نبود که یکی دو نفر در خانه اش مهمان نشده باشند.
 

یک روز، مرد غریبه ای که از راهی دور آمده بود، وارد شهر این مرد مهمان نواز شد و از آنجایی که هم گرسنه بود و هم تشنه و هم جایی را برای اقامت سراغ نداشت، یک راست رفت به در خانه مرد مهمان نواز، در زد و یااللهی گفت و وارد خانه شد.

 

صاحب خانه از دیدن مهمان، خوشحال شد و با نگاهی به سر و روی او فهمید که گرسنه و تشنه است و خسته. این بود که به خدمتکارش گفت: « هر چه زودتر سفره ای بیندازید و از مهمانمان پذیرایی کنید ».
خدمتکارها گفتند: « امروز غذای به درد بخوری نداریم. برای شما آش پخته ایم. به نظرتان بد نیست که از مهمان با آش پذیرایی کنیم؟ »

 

صاحب خانه گفت: « اگر وقت داشتیم، می‌ گفتم که غذاهای بهتری برای مهمانمان بپزید. اما از دیرباز گفته اند مهمان هر که هست، خانه هر چه هست! فکر می‌ کنم خیلی گرسنه باشد. حالا برایمان آش بیاورید و برای وعده بعد، غذای بهتری تهیه کنید ».
خیلی زود، سفره غذا آماده شد. مهمان که واقعاً گرسنه بود، از دیدن سفره غذا خوشحال شد. خدمتکارها دو ظرف بزرگ آش داغ جلو مهمان و صاحب خانه گذاشتند.

 

صاحب خانه دستی به کاسه آش زد و دید خیلی داغ است. قاشق خود را توی کاسه آش برد و با به هم زدن آش، بازی بازی کرد تا زمان بگذرد و آش کمی سرد شود.
اما مهمان که از شدت گرسنگی به فکر داغ و سرد بودن آش نبود، حتی به قاشق هم دست نزد. کاسه آش را برداشت و با یک قلپ گنده، آش را هورتی بالا کشید.

 

آش آنقدر داغ بود که دهان و زبان و گلو مهمان بیچاره را سوزاند و اشک از چشم ‌های او جاری شد.
در این گیر و دار بود که متوجه شد که میزبان به او چشم دوخته و حال و روزش را فهمیده است. مهمان خودش را به آن راه زد و نگاهی به سقف پر نقش و نگار خانه انداخت تا اشک چشمش سرازیر نشود. آن وقت، رو به صاحب خانه کرد و گفت: « این سقف زیبا را در چه مدت ساخته اید؟ »

صاحب خانه که متوجه همه قضایا شده بود، جواب داد: « در مدت چند فوت و کمی صبر ».
از آن به بعد، به آدم ‌های عجولی که سعی می‌ کنند خود را عادی نشان بدهند و فکر می‌ کنند دیگران حقه شان را نفهمیده اند، این مثل را می‌ گویند

برگرفته شده از:تبیان

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۷ May 2016 | 8:09 am منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

مادری که خودش را سزارین کرد

هادی ! هادی ! اسم خودتو بما نهادی
هر جا سنگه بپای احمد لنگه !
هر جا که پری رخیست دیوی با اوست !
هر جا که گندوم نده مال من دردمنده !
هر جا مرغ لاغره، جایش خونه ملا باقره !
هر جا هیچ جا ، یک جا همه جا !

هر جا که آشه، کل، فراشه !
هر جا خرسه، جای ترسه !
هر چه بخود نپسندی بدیگران نپسند !

هر چه از دزد موند، رمال برد !
هر چه بگندد نمکش میزنند — وای به وقتی که بگندد نمک !

هر چه پیش آید خوش آید !
هر چه به همش بزنی گندش زیادتر میشه !
هر چه پول بدی آش میخوری !
هر چه خورده نریده !
هر چه دختر همسایه چل تر، برای ما بهتر !

هر چه خدا خواست همان شود — هر چه دلم خواست نه آن شد !
هر چه در دیگ است به چمچه میاد !

هر چه سر بزرگتر درد بزرگتر !
هر چه دیر نپاید دلبستگی را نشاید !
هر چه رشتم پنبه شد !
هر چه عوض داره گله نداره !
هر چه کنی بخود کنی گر همه نیک و بد کنی !
هر چه که پیدا میکنه خرج اتینا میکنه !
هر چه میگم نره، بازم میگه بدوش !
هر چه نصیب است نه کم میدهند — ور نستانی به ستم میدهند !
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ! — ورنه تشریف توبر بالای کس کوتاه نیست .[[ حافظ ]]

هر دودی از کباب نیست !
هر رفتی، آمدی داره !
هر چیز که خوار آید یکروز به کار آید !
هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد !
هر سرازیری یک سر بالائی داره !
هر سرکه ای از آب، ترش تره !
هر سگ در خونه صاحابش شیره !
هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی !
هر کس از هر جا رونده است با ما برادر خونده است !
هر کسی پنج روزه نوبت اوست ! (( دور مجنون گذشت و نوبت ماست … )) [[ حافظ ]]

هر که بیک کار، بهمه کار – هر که بهمه کار بهیچ کار !
هر که به امید همسایه نشست گرسنه میخوابه !
هر که تنها قاضی رفت خوشحال بر میگرده !
هر که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه !
هر که خری نداره غمی نداره !
هر که خیانت ورزد دستش در حساب بلرزد !
هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد گوید !
هر که را زر در ترازوست زور در بازوست !
هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد !
هر که را میخواهی بشناسی یا باهاش معامله کن یا سفر کن !
هر که شیرینی فروشد مشتری بروی بجوشد !
هر که نان از عمل خویش خورد — منت از حاتم طائی نبرد !
هر کی بفکر خویشه کوسه بفکر ریشه !
هر کی خر شد، ما پالونیم !
هر کی که زن نداره،آروم تن نداره !

هر که بامش بیش برفش بیش !
هر کی که زن نداره،آروم تن نداره !
هر گردی گردو نیست !
هر گلی زدی سر خودت زدی !

هزار دوست کمه، یک دشمن بسیار !
هزار تا چاقو بسازه یکیش دسته نداره !
هزار قورباغه جای یه ماهی رو نمیگیره !
هزار وعده خوبان یکی وفا نکند !

هزار تا دختر کور و یکروزه شوهر میده !
هشتش گرو نه است !
هلو برو تو گلو !
هم از توبره میخوره هم از آخور !
هم از شوربای قم افتادیم هم از حلیم کاشون !
همان آش است و همان کاسه !
همان خر است و یک کیله جو !
هم چوب را خوردیم هم پیاز را و هم پول را دادیم !
هم حلوای مرده هاست هم خورش زنده ‌ها !
هم خدا را میخواهد هم خرما !
همدون دوره و کردوش نزدیک !
همسایه نزدیک، بهتر از برادر دور !
همسایه ‌ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم !
هم فاله و هم تماشا !
هم لحافه و هم تشک !
هم میترسم هم میترسونم !
همنشین به بود تا من از او بهتر شوم !
همه ابری هم بارون نداره !
همه خرها رو به یک چوب نمیرونند !
همه رو مار میگزه مارو خر چسونه !
همه سروته یه کرباسند !
همه قافله پس و پیشیم !
همه کاره و هیچ کاره !
همه ماری مهره نداره !
همه ماهی خطر داره بدنامیشو صفر داره !
هر مرغی انجیر نمیخوره !
همیشه آب در جوی آقا رفیع نمیره به دفه هم در جوی آقا شفیع میره !
همیشه خره خرما نمیرینه !
همیشه روزگار بانسان رو نمیکنه !
همیشه شعبان ، یکبا ر هم رمضان !
همیشه ما میدیدیم یه دفعه هم تو ببین !
همینو که زائیدی بزرگش کن !
هنوز باد به زخمش نخورده !
هنور دهنش بوی شیر میده !

هیچ دوئی نیست که سه نشه !
هیچ دودی بی آتش نیست !
هنوز سر از تخم در نیاورده !
هنوز غوره نشده مویز شده !
هوو هوو را خوشگل میکنه جاری جاری را کدبانو !
هیچ ارزونی بی علت نیست !
هیچ انگوری دوبار غوره نمیشه !
هیچ بدی نرفت که خوب جاش بیاد !
هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه !

هیچ بده را به هیچ بستانی کاری نیست !
هیچ تقلبی بهتر از راستی نیست !
هیچ چراغی تا به صبح نمیسوزه !
هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست !
هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا چهل روز سفید بخت نباشه !
هیچکاره ، رقاص پای نقاره !
هیچکاره و همه کاره !

هیچکس نمیگه ماست من ترشه !
هیچ گرونی بی حکمت نیست !
هیچکس در پیش خود چیزی نشد !
هیچکس را توی گور دیگری نمیگذارن !
هیچکس روزی دیگری را نمیخوره !

منبع : بیتوته

مطلب بالا در دسته‌بندی ضرب المثل و در این آدرس اینترنتی در تاریخ ۳ May 2016 | 2:21 pm منتشر شده و گروه اینترنتی فایل دانلودر آن را بازنشر کرده است.

دانلود کتاب های الکترونیکی فارسی

دانلود اپ و برنامه اندروید برای دانلود فایل های نایاب