عروس‌ قمارباز

براساس‌ زندگی‌ منصوره‌ – الف‌ از تهران‌
    
    شبنم‌ دوباره‌ برایم‌ نامه‌ نوشته‌. نامه‌ای‌ پر از مهربانی‌ و شادی‌. به‌ همراه‌ یک‌ عکس‌ قشنگ‌ از خودش‌ و دعوت‌ از مادربزرگ‌ پیر و غرغرو برای‌ سفر به‌ ینگه‌ دنیا وهمکاری‌ با نوه‌ نازنینی‌ که‌ حالا برای‌ خودش‌ خانمی‌ شده‌ و تصمیم‌ گرفته‌ مامان‌ و بابای‌ نامهربانش‌ را به‌ هم‌ برساند. شبنم‌ این‌ مأموریت‌ را مهیج‌ می‌داند.هیجان‌انگیز مثل‌ رساندن‌ دو تا زوج‌ عاشق‌ به‌ یکدیگر یا ترتیب‌ دادن‌ یک‌ دیدار غیر منتظره‌ برای‌ آنهایی‌ که‌ عمیقا یکدیگر را دوست‌ دارند و از هم‌ دورافتاده‌اند. بیچاره‌ شبنم‌ کوچولوی‌ من‌ نمی‌داند پدر و مادرش‌ با چه‌ نفرتی‌ فاصله‌ گرفتند و چه‌ طور شد مادر جوانش‌، دختر یکسال‌ و نیمه‌ خود، زندگی‌ مشترک‌ وهمسرش‌ را گذاشت‌ تا به‌ سرزمین‌ آرزوهایش‌ سفر کند.
    تازه‌ تازه‌ دارم‌ می‌فهمم‌ که‌ خدا از بس‌ بچه‌ها را دوست‌ داشته‌ آنها را از داشتن‌ حافظه‌ محروم‌ کرده‌. وگرنه‌ نوه‌ام‌ و امثال‌ او که‌ در این‌ دنیا کم‌ هم‌ نیستند، با اندوه‌نامهربانی‌ها بزرگ‌ می‌شدند و شیرینی‌ کودکی‌ را هیچ‌ گاه‌ تجربه‌ نمی‌کردند. کما این‌ که‌ اگر شبنم‌ از واقعیت‌ خبر داشت‌، کمک‌ مادرش‌ در پرداخت‌ هزینه‌ گزاف‌دانشگاه‌ را نمی‌پذیرفت‌ و برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ خارج‌ نمی‌رفت‌ و حالا به‌ جای‌ تحصیل‌ در سال‌ سوم‌ رشته‌ حقوق‌، مجبور بود در خانه‌ خلوت‌ و ساکت‌ ما به‌ انتظارخواستگار بنشیند و یا دلش‌ را به‌ احتمال‌ اندک‌ قبولی‌ در کنکور خوش‌ کند.
    همیشه‌ بلافاصله‌ بعد از خواندن‌ نامه‌ جگر گوشه‌ام‌ به‌ آن‌ جواب‌ می‌دهم‌. در واقع‌ ارتباط ما چنان‌ گرم‌ است‌ که‌ حالا، حتی‌ بعد از گذشت‌ پنج‌ سال‌ از دوری‌ مان‌،ماهی‌ دوبار با هم‌ مکاتبه‌ می‌کنیم‌، اما این‌ بار دستم‌ به‌ قلم‌ نمی‌رود نمی‌توانم‌ به‌ خودم‌ بقبولانم‌ آرزوی‌ بزرگ‌ شبنم‌ را با چند جمله‌ از بین‌ ببرم‌. ولی‌ این‌ سکه‌ روی‌دیگری‌ هم‌ دارد. او حق‌ دارد از واقعیت‌ اطلاع‌ یابد. بیست‌ و سه‌ سال‌ سکوت‌ و بافتن‌ راست‌ و دروغ‌ به‌ هم‌ بس‌ است‌. باید ناگفته‌ها را عریان‌ کرد و این‌، مشکلی‌است‌ که‌ من‌ پیش‌ رو دارم‌.
    علیرضا که‌ دوازده‌ ساله‌ شد، شوهرم‌ دستش‌ را گرفت‌ و برد لندن‌ و توی‌ یک‌ پانسیون‌ خانوادگی‌ ثبت‌ نامش‌ کرد. با هم‌ نرفتیم‌. چون‌ طاقت‌ دور شدن‌ از بچه‌ام‌ رانداشتم‌. فکرش‌ را بکنید بعد از ده‌ سال‌ انتظار، خدا علیرضا را به‌ ما داده‌ بود و حالا حسین‌ می‌خواست‌ با توسل‌ به‌ هزار و یک‌ دلیل‌ منطقی‌ و غیر منطقی‌ او را ازمن‌ دور کند. خیلی‌ اصرار کردم‌ ولی‌ حریفش‌ نشدم‌ و نتوانستم‌ به‌ او بقبولانم‌ که‌ برای‌ پسربچه‌ای‌ در موقعیت‌ و سن‌ و سال‌ علیرضا ماندن‌ در محیط خانه‌، بسیار باارزش‌تر و مفیدتر از برخورداری‌ از تحصیلات‌ خوب‌ و تسلط پیدا کردن‌ به‌ چند زبان‌ خارجی‌ است‌. خلاصه‌، پسرم‌ دور از من‌ رشد کرد و قد کشید، بی‌آن‌ که‌ شاهدرویش‌ نخستین‌ جوانه‌های‌ مردانگی‌ بر چهره‌اش‌ باشم‌ و یا در شب‌های‌ امتحان‌ لیوانی‌ چای‌ برایش‌ آماده‌ کرده‌ باشم‌.
    علیرضا در سال‌های‌ اولی‌ که‌ برای‌ تعطیلات‌ به‌ ایران‌ برمی‌گشت‌، موقع‌ رفتن‌ حسابی‌ بی‌ تابی‌ می‌کرد. از یکی‌ دو هفته‌ مانده‌ به‌ پروازش‌ بهانه‌ می‌گرفت‌ و خودش‌ رابه‌ مریضی‌ می‌زد. طوری‌ که‌ دل‌ من‌ خون‌ می‌شد و زندگی‌ به‌ کامم‌ تلخ‌. اما به‌ تدریج‌، هم‌ او به‌ محیط جدید عادت‌ کرد و هم‌ من‌ پذیرفتم‌ که‌ نمی‌توانم‌ با سرنوشت‌بجنگم‌. تا چشم‌ به‌ هم‌ زدم‌ دیدم‌ تحصیلات‌ پسرم‌ رو به‌ پایان‌ است‌ و او به‌ مرد کامل‌ و عاقلی‌ تبدیل‌ شده‌ که‌ از حرفهایش‌ بوی‌ عشق‌ می‌آید. برایم‌ نوشت‌ بادختری‌ انگلیسی‌ آشنا شده‌ و تصمیم‌ گرفته‌ با او ازدواج‌ کند. گفت‌ کتی‌ دختر خیلی‌ مهربانی‌ است‌ و مطمئنا من‌ هم‌ او را خواهم‌ پسندید. قرار گذاشتیم‌ که‌ درتعطیلات‌ کریسمس‌ به‌ لندن‌ برویم‌ که‌ رفتیم‌ و با آن‌ دختر ساده‌ و با شخصیت‌ دوست‌ شدیم‌. آنها تاریخ‌ عروسی‌ را تابستان‌ سال‌ بعد تعیین‌ کردند تا برای‌ ماه‌عسل‌ و آشنایی‌ با اقوام‌ به‌ ایران‌ بیایند. اما افسوس‌ که‌ نامزد پسرم‌ بهار سال‌ بعد را ندید و زمستان‌ همان‌ سال‌، در یک‌ تصادف‌ وحشتناک‌ جان‌ باخت‌. این‌ طورکه‌ شنیدم‌ علیرضا بعد از مرگ‌ کتی‌ کاملا ویران‌ شده‌ بود. نه‌ درس‌ می‌خواند و نه‌ از خانه‌ بیرون‌ می‌رفت‌ و نه‌ کسی‌ را راه‌ می‌داد. همکلاسی‌های‌ ایرانی‌اش‌ تلفن‌زدند و از ما خواستند برای‌ نجاتش‌ کاری‌ کنیم‌ و شوهرم‌ همان‌ طور که‌ یازده‌ دوازده‌ سال‌ قبل‌، او را به‌ دیار غربت‌ برده‌ بود، رفت‌ تا او را بازگرداند. علیرضایی‌ را که‌دیگر خودش‌ نبود.
    خیلی‌ طول‌ کشید تا پسرم‌ به‌ وضع‌ عادی‌ برگشت‌ و توانست‌ به‌ کارهای‌ نیمه‌ تمامش‌ فکر کند و برای‌ پاس‌ کردن‌ آخرین‌ واحدهایش‌ به‌ انگلیس‌ برگردد. او پیش‌ ازرفتن‌ گفت‌ که‌ دیگر طاقت‌ ماندن‌ در آن‌ شهر و آن‌ کشور را ندارد و بلافاصله‌ بعد از اتمام‌ کارهایش‌ می‌آید تا در ایران‌ زندگی‌ کند. من‌ و همسرم‌ فکر کردیم‌ حالابهترین‌ موقعیت‌ است‌ که‌ دست‌ پسرمان‌ را بند کنیم‌ و برایش‌ زن‌ بگیریم‌ تا کمتر به‌ گذشته‌ فکر کند و خودش‌ را آزار دهد.
    هزار و یک‌ آرزو برای‌ عروسم‌ داشتم‌. می‌خواستم‌ چیزی‌ از عروس‌های‌ خواهر و برادرم‌ کم‌ نداشته‌ باشد، زیبایی‌، تحصیلات‌، ثروت‌ و خانواده‌ مهمترین‌ ملاک‌ هایی‌بود که‌ در نظر داشتم‌. خیلی‌ جاها به‌ خواستگاری‌ رفتم‌ و در مهمانی‌ها دخترهای‌ زیادی‌ را زیر نظر گرفتم‌ تا بالاخره‌ افسانه‌ را پیدا کردم‌. دختری‌ چنان‌ زیبا که‌ درهر جمعی‌ نگاه‌ها را به‌ سمت‌ خود جلب‌ می‌کرد. فامیلش‌ نیز از آن‌ خانواده‌های‌ معروف‌ و اصیل‌ بودند با پیشینه‌ای‌ دویست‌ سیصد ساله‌ و شجره‌ نامه‌ای‌ که‌ به‌ فلان‌شازده‌ و بهمان‌ وزیر می‌رسید. فکر کردم‌ چه‌ کسی‌ بهتر و لایق‌تر از او. و همین‌، بزرگترین‌ اشتباهم‌ شد.
    علیرضا را برای‌ ملاقات‌ با افسانه‌ آماده‌ کردم‌ و آنقدر از خوبیها و محاسن‌ ازدواج‌ با دختری‌ مثل‌ او گفتم‌ که‌ راغب‌ شد از دخمه‌ تاریکش‌ خارج‌ شود. همه‌ چیزخیلی‌ زود جور شد و من‌ و حسین‌ چنان‌ جشنی‌ برای‌ عروسی‌ پسرمان‌ گرفتیم‌ که‌ تا سالها ورد زبان‌ فامیل‌ بود. افسانه‌ به‌ خانه‌ تنها فرزندم‌ آمد تا همسر و شریک‌زندگی‌اش‌ شود. کاری‌ که‌ خیلی‌ زود مشخص‌ شد، نمی‌تواند در آن‌ موفق‌ باشد. آخر عروسم‌ و دخترهایی‌ مثل‌ او برای‌ دوست‌ بودن‌ با همسر و کدبانویی‌ یک‌ خانه‌تربیت‌ نمی‌شوند. آنها مثل‌ عروسک‌های‌ زیبایی‌ هستند که‌ فقط چشم‌ها را از زیبایی‌ خود سیراب‌ می‌کنند و برای‌ روح‌ها چیزی‌ ندارند. افسانه‌ مدام‌ یا درآرایشگاه‌ بود یا خیاطی‌ یا مهمانی‌. زیاد به‌ بود و نبود علیرضا اهمیت‌ نمی‌داد. به‌ عنوان‌ مثال‌ هنوز یک‌ ماه‌ از عروسی‌ شان‌ نگذشته‌ بود که‌ با پدر و مادرش به‌مسافرت‌ رفت‌ و من‌ و همسرم‌ را مات‌ و مبهوت‌ باقی‌ گذاشت‌. علیرضا نه‌ گله‌ می‌کرد و نه‌ چیزی‌ می‌گفت‌. فقط گاه‌گاهی‌ از مشکلات‌ مالی‌ می‌نالید. این‌ مسأله‌ برایم‌معضل‌ شده‌ بود. درآمد آن‌ روز پسرم‌ در حدی‌ بود که‌ یک‌ خانواده‌ به‌ راحتی‌ و آبرومندانه‌ می‌توانست‌ زندگی‌ کند و نیازهایش‌ را برطرف‌ نماید. در حالی‌ که‌ اکثراعلیرضا احتیاج‌ به‌ کمک‌ پیدا می‌کرد و علت‌ آن‌ را هم‌ نمی‌گفت‌. به‌ تدریج‌ و با چسباندن‌ گوشه‌ و کنار رفتارها و حرف‌ها و عملکردهای‌ آدم‌های‌ دور بر پسرم‌فهمیدم‌ که‌ او در چه‌ گردابی‌ اسیر شده‌; عروس‌ شیک‌ و با کلاس‌ و خانواده‌ دارم‌ مثل‌ مادر و پدرش‌ عاشق‌ قمار بود. فکر کردم‌ حتما دو تایی‌ درمانی‌ برای‌ این‌ دردپیدا می‌کنند و زندگی‌شان‌ را نجات‌ می‌دهند. اما پیش‌ از آن‌ که‌ شاهد تلاش‌ افسانه‌ و علیرضا باشم‌، شنیدم‌ که‌ در انتظار تولد کودکی‌ هستند. گفتم‌ خدا را شکر.حتما توجه‌ و فکر عروسم‌ به‌ بچه‌ معطوف‌ می‌شود و از آن‌ اعتیاد وحشتناک‌ خلاصی‌ می‌یابد و زندگی‌شان‌ آرام‌ می‌شود. اما برخلاف‌ تصورم‌، ورود شبنم‌ فرقی‌ دررویه‌ و منش‌ افسانه‌ ایجاد نکرد.
    نوه‌ام‌ شش‌ هفت‌ ماهه‌ بود که‌ پدر و مادر عروسم‌راهی‌ آمریکا شدند و بهانه‌گیری‌های‌ افسانه‌ وفشارهای‌ او به‌ علیرضا برای‌ رفتن‌ به‌ آمریکا آغاز گشت‌. علیرضا درظاهر می‌گفت‌ که‌ از محیط غرب‌ متنفر است‌ و حالا که‌ در اینجا زندگی‌ خوب‌ و مرفهی‌ دارد، دلیلی‌ نمی‌بیند در آن‌ سوی‌ دنیا به‌ شغلی‌ پست‌ و با درآمد کمتر تن‌ دردهد. اما در اصل‌ از این‌ می‌ترسید که‌ افسانه‌ بعد از رفتن‌ به‌ کشوری‌ که‌ قمار در آن‌ قانونی‌ و مجاز است‌، همه‌ وقتش‌ را پای‌ میز قمار بگذراند.
    دو سه‌ باخت‌ اساسی‌ و سنگین‌، تیر خلاصی‌ را به‌ زندگی‌ مشترک‌ بی‌رمق‌ پسرم‌ زد. علیرضا مجبور شد ماشینش‌ را بفروشد و زیر قرض‌ برود. اتفاقا در همان‌ زمان‌حسین‌ همسرم‌ نیز با یک‌ مشکل‌ جدی‌ روبرو شده‌ بود و نمی‌توانست‌ کمک‌ چندانی‌ به‌ آنها کند. خلاصه‌ آنها چند ماهی‌ سخنی‌ کشیدند تا این‌ که‌ صبر افسانه‌ سرآمد و بعد از یک‌ درگیری‌ جنجالی‌، خانه‌ را ترک‌ کرد. هیچ‌ کدامشان‌ کوتاه‌ نمی‌آمدند. نه‌ افسانه‌ حاضر بود در ایران‌ بماند و قمار را ترک‌ کند و نه‌ علیرضا راضی‌می‌شد به‌ دنبال‌ خانواده‌ همسرش‌ جلای‌ وطن‌ کند. کشمکش‌ ادامه‌ داشت‌ و شبنم‌ در خانه‌ ما بزرگ‌ می‌شد تا این‌ که‌ شنیدم‌ افسانه‌ به‌ صورت‌ قاچاق‌ کشور را ترک‌کرده‌ و به‌ کمک‌ خانواده‌اش‌، خود را به‌ آمریکا رسانده‌ است‌. بعد هم‌ علیرضا به‌ طور غیابی‌ افسانه‌ را طلاق‌ داد.
    هیچ‌ وقت‌ به‌ شبنم‌ نگفتم‌ مادرش‌ به‌ چه‌ دلیلی‌ رفته‌. فامیل‌ هم‌ که‌ اصولا در جریان‌ امور قرار نگرفته‌ بودند، حرف‌ و سخنی‌ به‌ گوش‌ نوه‌ام‌ نرساندند. علیرضا هم‌دیگر ازدواج‌ نکرد و با وجود دخترهای‌ خوبی‌ که‌ به‌ او معرفی‌ می‌شدند، از تشکیل‌ زندگی‌ مشترک‌ سر باز زد. او به‌ شبنم‌ اجازه‌ داد با مادرش‌ مکاتبه‌ کند و ارتباطبرقرار نماید. حتی‌ وقتی‌ شبنم‌ بعد از دو سال‌ رد شدن‌ در کنکور گفت‌ که‌ می‌خواهد پیشنهاد مادرش‌ را بپذیرد و به‌ آمریکا برود، مانعش‌ نشد. فقط شرط کرد که‌در شهر محل‌ سکونت‌ خواهرزاده‌ام‌، هاله‌، که‌ تقریبا در دو هزار کیلومتری‌ شهر محل‌ سکونت‌ افسانه‌ قرار داشت‌، ساکن‌ شود و در آن‌ دانشگاه‌ تحصیل‌ کند. شبنم‌شرط پدرش‌ را به‌ حساب‌ حسادت‌ مردانه‌ گذاشت‌ ولی‌ قبول‌ کرد. می‌دانم‌ که‌ افسانه‌ و او در تعطیلات‌ مختلف‌ همدیگر را می‌بینند. این‌ را هم‌ می‌دانم‌ که‌ عروس‌سابقم‌ سیاستمدارتر از این‌ حرفهاست‌ که‌ بگذارد تصویر ذهنی‌ دخترش‌ خدشه‌دار شود. او ازدواج‌ نکرده‌ است‌ و من‌ از خلال‌ حرف‌ها و نامه‌های‌ شبنم‌ فهمیده‌ام‌که‌ تمایل‌ دارد به‌ ایران‌ برگردد و مجددا با علیرضا زندگی‌ کند. البته‌ ظاهرا شرایطی‌ مثل‌ خریدن‌ خانه‌ای‌ در بالای‌ شهر و ماشینی‌ مدل‌ بالا را هم‌ در نظر دارد. ولی‌این‌ بار علیرضا زیر بار نمی‌رود و می‌گوید افسانه‌ برای‌ باقی‌ مانده‌ اموالم‌ نقشه‌ کشیده‌ است‌. وگرنه‌ چه‌ دلیلی‌ دارد تقاضای‌ خانه‌ صد میلیونی‌ کند.
    نمی‌دانم‌ شبنم‌ پس‌ از اطلاع‌ از واقعیت‌ امر، چه‌ عکس‌ العملی‌ نشان‌ خواهد داد. اما در هر حال‌، برای‌ خارج‌ کردن‌ او از رؤیا، کار دیگری‌ نمی‌توان‌ کرد. من‌ باید این‌مشکل‌ را حل‌ کنم‌ و حالا که‌ دختر فهمیده‌ای‌ شده‌ با او مثل‌ یک‌ آدم‌ بزرگسال‌ رفتار نمایم‌.

ثبت آگهی رایگان خرید و فروش موبایل
-------------------------------------------

راستی! برای دریافت مطالب وردپرسی در کانال تلگرام فایل دانلودر عضو شوید.

فایل دانلودر
این سایت حاصل ترکیب چند وبگاه مختلفه! سایت گنجینه، خبرینه و ایرونیا با هم ادغام شدن و فایل دانلودر رو تشکیل دادن! بیش از 16 هزار مطلب تو زمینه‌های گوناگون و متنوع؛ از سرگرمی و تفریحی بگیرید تا محصولات دانلودشدنی و قالب و افزونه وردپرس و اسکریپت و مطالب آموزشی و...

با ثبت نام تو خبرنامه فایل دانلودر، هر رو مطالب ما رو تو ایمیل‌تون دریافت کنید.

توجه: پس از ثبت ایمیل حتما وارد اینباکس ایمیل خود شده و روی لینک فعالسازی در ایمیلی که از طرف ما ارسال شده کلیک کنید(راستی ما اسپم ارسال نخواهیم کرد).

پیشنهاد ما

در حال حاضر امکان ارسال نظر وجود نداره.